نگاهی به تشکیلات بهائیت در دوره شوقیافندی
تاریخ انتشار: 06 اسفند 1404
عبدالبهاء و شوقی افندیشوقیافندی ملقب به شوقی ربانی (۱۳۱۴ـ۱۳۷۷ق / 1275-1336ش) فرزند ارشد دختر عبدالبهاء (عباس افندی) بود که بنا به وصیت وی، در رسالهای موسوم به الواح وصایا به جانشینی وی منصوب شد.
مختصری از شکلگیری فرقه بهائیت و جانشینی شوقیافندی
بهائیت تشکیلات سیاسی و به لحاظ فکری و اعتقادی تشکل ضاله جدیدی است که میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله (متولد 2 محرم 1233ق / 1196ش و متوفای ذیقعده 1310ق / 1271ش) بوجود آورد. این تشکل به نام خود او، آیین بهائی و بهاصطلاح پیروانش «امر بهائی» خوانده میشد.[1] میرزا حسینعلی نوری هنگام دعوت باب بیآنکه هرگز با او دیدار کرده باشد، به او گروید و بعد از واقعه سوء قصد بابیه به ناصرالدین شاه به زندان افتاد.[2] پس از آنکه با کسانش به عراق تبعید شد، مدتی در بغداد بین بابیه بسر برد و سپس بهظاهر کسوت درویشی پوشید و شاگردی دراویش نقشبندیه را در پیش گرفت و در حدود سلیمانیه و کردستان به سیاحت پرداخت و مهمترین هدف وی و مریدانش از این کار، اذیت و آزار شیعیان بود. بهطوری که شوقیافندی (نوه دختری عبدالبهاء) مینویسد:
«در عراق شیوه بابیان این بود که شبها به دزدیدن لباس و نقدینه و کفش و کلاه زوار اماکن مقدسه و شمعها و صحایف و زیارتنامهها و جامهای آب سقاخانهها پردازند.»[3]
وی به سال 1280ق / 1242ش در مراجعت به بغداد در باغ نجیبپاشا نزدیک بغداد، در پیش عدهای از بابیه ازلی دعوی کرد که «موعودِ» باب و کسی که باب به نام «من یظهرهالله » ظهور او را پیشگویی نموده، اوست. از اینجا میان پیروان او که «بهائی» و «بهائیه» خوانده شدند و سایر بابیه که برادرش میرزا یحیی صبح ازل را خلیفه باب میشمردند، تفرقه پدید آمد و بین دو برادر اختلاف افتاد و کار به فحاشی کشید. حسینعلی برادرش را مرتد از دینِ باب و طرفداران او را مشرک نامید و از همین جا عدهای از بابیان از راه میرزا یحیی برگشتند و به سوی حسینعلی متمایل شدند و عدهای هم بر همان راه باقی مانده و میرزا یحیی را رها نکردند.[4] چون عقاید میرزا حسینعلی در بین بابیه رواج بیشتر یافت و اختلاف بیشتر شد، دولت عثمانی میرزا حسینعلی را با پیروانش به عکّا و صبح ازل را با پیروانش به قبرس فرستاد. میرزا حسینعلی در عکّا به نشر تعالیم و دعاوی خویش پرداخت و کتاب اقدس را که اساس تعالیم اوست، در آنجا نوشت. ادوارد براون در سال ۱۳۰۷ ق، به فاماگوستای قبرس و عکای فلسطین رفت تا با میرزا یحیی صبح ازل و میرزا حسینعلی بهاءالله دیدار کند.[5] رابطۀ براون با بهائیان با فراز و نشیب روبهرو شد اما ارتباطش با ازلیان همواره دوستانه بود. برخی اسناد ـ که بعضی از آنها در مجموعۀ براون در کتابخانۀ دانشگاه کیمبریج نگهداری میشوند ـ چنان مینمایانند که او، در مکاتبه با صبح ازل، از بابیشدن خود خبر داده و مورد تشویق پیشوای بابیان قرار گرفته بود. بدین ترتیب، باید گفت که او یا بهواقع بابی و ازلی شده بود و یا آنکه با آن ظاهر دستیابی به هدفهایی دیگر را در ذهن داشت.[6]
پس از مرگ حسینعلی بهاء، در 1310ق / 1271ش پسرش عباس (عبدالبهاء) بیش از سی سال رهبر بهائیان بود. عبدالبهاء به دلیل همکاری نزدیک با انگلیسیها به دریافت نشان «سِر» نائل آمد.[7]
طبق وصیت پیامبرنمای بهائیت (بهاءالله) قرار بر این بود که پس از عباس افندی (عبدالبهاء)، برادرش «محمدعلی» جانشین او شود. اما پس از مرگ عبدالبهاء، ضیائیه دختر او و مادر شوقیافندی، وصیتنامهای بر خلاف وصیت حسینعلی نوری رو کرد که در آن، به جانشینی شوقی تصریح شده بود.[8] شوقیافندی نوه ارشد عبدالبهاء (پسر بهاءالله، بنیانگذار آیین بهائی) و فرزند ضیاء خانم (دختر عبدالبهاء) و میرزا هادی شیرازی بود.[9] او از سوی مادر و پدر به خاندانهای بابی و بهائی پیوند داشت. در محیطی رشد کرد که مرکز جهانی بهائیان در آن شکل میگرفت. او افزون بر فارسی، عربی و انگلیسی و بعدها زبانهای آلمانی و فرانسوی را نیز آموخت.[10]
شوقیافندی قبل از مرگ پدربزرگش عباس افندی در لندن بسر میبرد و در دانشگاه بالیول اکسفورد مشغول تحصیل بود.[11] پس از آگاهی از مرگ پدربزرگش به عکا آمد و در حالی که هنوز حدود 25 سال بیشتر سن نداشت، به جانشینی عباس افندی (عبدالبهاء) منصوب گردید و به جای آنکه به رتق و فتق امور مبادرت ورزد، کارهای بهائیان را به عهدهی خانواده از جمله ورقة علیا (عمه شوقی با نام بهائیه) سپرد و خود فلسطین را ترک نمود. چنانچه ورقه علیا در دستخطهای خود به این مسئله اشاره نموده و مطلب مزبور در رساله ایام تسعه مندرج است.[12]
شوقیافندی ملقب به «ولی امر الله» یا «شوقی ربانی» باعث رنجش بسیاری از مبلغین بهائی از جمله صبحی شد که «ولی امر الله» بهائیان را به خوانندگان معرفی نمود؛ بهطوری که باعث تشدید ترک آنها از بهائیت گشت و به بطلان ادعای جریان پی برد. به هر حال اکثریت بهائیان شوقیافندی را ولی مطاع خود دانسته و فرامین وی را اوامر خدا شمردند.[13] همچنین چند سال پس از مرگ بهیه خانم، خواهر عبدالبهاء و پس از آنکه مقام و اختیارات عالیه و مصون از خطا، طبق آگهی تأسیس مؤسسه و آییننامه محفل ملی بهائیان آمریکا و کانادا برای شوقیافندی تثبیت شد، فضای مخالفت در میان اعضای خانواده عبدالبهاء پدیدار شد. دختران دو قلوی او، طوبا و روحا، همراه با خانوادههای خود، به بیروت رفتند و در آنجا ساکن شدند. دختر کوچکتر او، منور، به همراه شوهرش، احمد یزدی، اکثراً در مصر و اروپا زندگی میکردند. پس از وقوع جنگ جهانی دوم، که مصادف بود با تلاشهای استعمار انگلیس برای تشکیل دولت جعلی صهیونیسم در فلسطین، آنها ناگزیر به فلسطین بازگشتند و در ناظره و منطقه کوه کرمل خانه گرفتند، ولی هیچیک از آنها با شوقیافندی معاشرت نداشتند. عملاً او نیز همه اعضای خانواده عبدالبهاء، شامل دو خواهر و دو برادر خود و همسران آنها را طرد و تکفیر و یا از حلقه فامیلی اخراج کرد.[14]
نزدیکترین افراد به او و تشکیلات بهائیت ـ که بعداً از آن جدا شدند ـ ویژگیهای شخصیتی شوقیافندی را ـ پیش از ورود او به اقدامات ـ نقل میکردند. یکی از مهمترین جداشدگان از بهائیت، عبدالحسین آیتی[15] است که در کتاب کشفالحیل ویژگیهای شخصیتی شوقیافندی را که همانا التذاذ امور دنیوی است، چنین نقل کرده است:
«از فاضل مازندرانی مُبلّغ مقتدر بهائی پرسیدند که آیا شوقیافندی را در چه پایه و مقام میبیند؟ جواب داد: کسانی که به مقامی رسیدهاند به حکم تجربه و تاریخ تمامشان پروردة مهد رنج و زحمت بودهاند و هر کدام در عصر خود بلاهایی را تحمل نمودهاند. حتی خود عبدالبهاء هم تا همین درجه که موفق گردید برای آن زحماتی بود که در اوایل کار متحمل شد، اما این جوان (شوقی) از ابتدای بلوغ کاری که بلد شده است گره زدن کراوات و بند انداختن به صورت و پودر و ماتیک مالیدن و رقص کردن و غیره [بوده است] و بالاخره نه رنجی برده است و نه حاضر است که یک دقیقه عیش خود را فدای مردم خویش نماید. لهذا مسلماً به جایی نخواهد رسید و ساختههای پدران خود را خراب خواهد ساخت و در وصیت افندی هم شبهه است. وقتی این را شنیدم که آن فاضل محترم فرموده است، یادم آمد از اینکه در لندن به من گفتند: شوقی که در اینجا درس میخواند یک روز پولی از ایران رسیده بود و او [می]بایست از بانک بگیرد و به عباس افندی برساند. وقتی که دستة پوندهای انگلیسی را گرفت، یک نظری به آن کرده، آهی کشید که: ای عجب پولهای بیزحمتی است کی باشد که اینها به دست خودم بیاید. یکی از رفقایش پرسید که آن وقت چه خواهی کرد؟ گفت: یک دقیقه در شرق نمیمانم و به حرفهای مزخرف دین و دینسازی و مهملات احباب اعتنا نکرده همة اوقاتم را در شهرهای آزاد اروپا میگذرانم و داد دل را از عیش و خوشی میگیرم... مگر نه پنجاه سال است از همین پنج هزار نفری که همه بابیزادهاند و چارهای جز این ندارند که ما را برای خود و خود را برای ما نگاه دارند، سالی پنجاه هزار تومان پول وصول شده، هر نفری در سال ده تومان بدهند، پنجاه هزار تومان میشود و اگر ده نفر نمیدهند ده نفر دیگر بیست تومان میدهند. چگونه میشود چنین دکانی را که بیسرمایه نفعش معلوم است، مبدل به مغازه کرد که نفعش نامعلوم است؟ بالاخره او را راضی کردند، بر اینکه خدا یا خدازاده باشد، ولی او گویا به این شرط قبول کرده که مانع عیش و نوش او نشوند تا سالی نُه ماه برود در شهرهای خوش آب و هوا و آزاد اروپا به عیش بپردازد و پدر و مادر و عمه و خالهاش هر نوع میدانند سر مریدان را ببندند و پولشان گرفته و به ریششان بخندند و سالی سه ماه در زمستان که هوای حیفا خوب است بماند و خداگری کند. بالجمله با این شرط آقازاده زیر بار رفت و اینک شش سال است که کاملاً مواد این قرارداد در موقع اجرا گذارده شده است.»[16]
حسن نیکو[17] از دیگر جداشدگان از بهائیت که از نزدیک شاهد و ناظر اعمال شوقیافندی بوده، نیز در قسمتی از خاطرات خود به ثروت اندوزی و جاه و جلال شوقیافندی اشاره کرده، میگوید:
«... تا اینکه روزگار قسمتم کرد و در حیفا رفتم شوقیافندی... را دیدم و هر چه باید بفهمم، فهمیدم. اولاً تا چند روز نمیدانستند من کی هستم و چه کارهام؟! به گمان آنکه بهائی لات لوتی هستم، با اینکه میدانستند شهیدزادهام اعتنا و احترامی به من نگذاردند. وقتی پی بردند که من تاجر معتبر پولداری هستم، محترم شدم و مورد احترام و نوازش واقع شدم. بالاخره فلانی هیچ عاطفة انسانیت در مرکز امر ندیدم چه که پدران ما و زنهای بیوة یزد نظر به تضییقات سابق عکا که اینها در چه مضیقهای بودهاند برای آنها پول میفرستادهاند، اکنون هم به همان عادت ده شاهی ده شاهی جمع میکنند و از خوراک ضروریة خود میدزدند و به حیفا میفرستند تا آنها عیش و نوش کنند و دارای پارک اتومبیل و اصطبل و عمارات و اشیای نفیسه شوند و دخترانشان را به اروپا برای تحصیل و عشرت بفرستند، اما همان زنهای بیوه بدبخت یزد قادر نشوند طفل خود را به یک مدرسه ابتدایی سه کلاسه یا به دبستانی بفرستند که سواددار شوند. اگر اینها روحانیت و مروت میداشتند یا یک ذره ترحم و انسانیت به مشامشان میرسید، چنین پولی را چگونه قبول میکردند. آن بیچاره بدبخت کورکورانه و بیخبرانه میدهد، این بیانصاف که خود مطلع است این پولها چه قسم جمع میشود چگونه میگیرد!؟»[18]
با چنین سوابقی، شوقی توانست به کمک پدر و مادر و ورقة علیا، و بعدها با مساعدت همسر کاناداییاش، به نام ماری ماکسول، معروف به روحیه ماکسول، طرح تشکیلات بهائیت را به صورت احزاب متداول اروپا و آمریکا پایهریزی کند و با کمک و مساعدت سیاسی صهیونیسم موفق به قلع و قمع مخالفان خود در سرزمین فلسطین اشغالی شده و پیروزیهایی به دست آورد. شوقی این توفیقات به دست آمده را با ارسال نامهها و تلگرافها به اطلاع بهائیان ایران که غالباً به هواداری شوقی باقی مانده بودند، رساند.[19]
توسعه تشکیلات اداری و جهانی بهائی زیر نظر او شروع شد و ساختمان معبدهای قارهای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام رسید. شوقی تشکیلات بهائی را «نظم اداری امرالله» نامید و آن را تحت اختیار و زعامت «بیت العدل اعظم الهی» مشتمل بر 9 نفر که اکثراً انگلیسی و آمریکایی بوده و هستند، قرار داد.[20] بهطور کلی اقدامات و حرکت شوقی را میتوان شامل موارد ذیل دانست:
●
●
●
●
به هر حال او بر اریکة رهبری بهائیان نشست و اقدام به توسعة تشکیلات اداری و جهانی تشکیلات بهائیت نمود. در سال 1330ش / 1951م شش سال قبل از فوت شوقیافندی، پیام ذیل در مورد هیئت بینالمللی بهائی به کلیه مراکز بهائی جهان ابلاغ شد:
«... به محافل ملیه در شرق و غرب تصمیم خطیر تاریخی تأسیس اولین شورای بینالمللی بهائی را ابلاغ نمایید... درجه رشد کنونی محافل نُه گانه ملیه که با کمال جدیت در سراسر عالم بهائی به خدمات امریه قائمند، مرا بر آن میدارد که تصمیم تاریخی فوق را که بزرگترین قدم در سبیل پیشرفت نظم اداری حضرت بهاءالله در سی سال اخیر محسوب است اتخاذ نماییم.»[22]
این شورای جدید التأسیس عهده دار انجام سه وظیفه زیر بود:
«اول آنکه با اولیای حکومت اسرائیل ایجاد روابط نماید.»
«ثانیاً مرا در ایفای وظائف مربوط به ساختمان فوقانی مقام اعلی کمک و مساعدت کند.»
«ثالثاً با اولیای کشوری در باب مسائل مربوط به احوال شخصیه داخل مذاکره شود و چنانچه[23] این شوری که نخستین مؤسسه بینالمللی و اکنون در حال جنین است، توسعه یابد، عهدهدار وظایف دیگری خواهد شد و به مرور ایام به عنوان محکمه رسمی بهائی شناخته خواهد شد.[24] سپس به هیئتی مبدل میگردد که اعضایش از طریق انتخاب معین میشوند..»[25] شوقیافندی در پیام دیگری چنین وعده داد: «...انشاءالله تمهیدات لازمه کامله از برای انتخاب و تأسیس بیتالعدل عمومی ...ابلاغ به یاران خواهد شد...»[26]
بنابراین شوقی که سعی وافری در راه دوام بهائیت داشت، تشکیلاتی به نام «بیتالعدل» را تأسیس کرد[27] و یک آمریکایی را به نام چارلز میسن ریمی پس از خود به ریاست آن برگزید. حاکم حیفا نیز در ضمن گفتگویی با نماینده شوقی، همین پیشنهاد را برای استحکام بهتر امور توصیه نموده بود و اظهار داشته بود که از این طریق، امور از چارچوب روابط خانودگی بیرون آمده و در قالب یک هیئت قانونی و شخصیت حقوقی درآمده و همه املاک و اماکن رسماً به نام آن هیئت ثبت گردیده و در نتیجه از هر آسیبی محفوظ خواهد بود.[28]
روحیه مکسول، زن شوقی در این باره نوشته است: «میل مبارک آن است که ... محفل را به اسم جمعیت دینی و اگر نشد به عنوان هیئت تجارتی تسجیل نمایند.»[29] زاهدانی از پژوهشندگان بهائیت در ایران معتقد است به سبب همین تشکیلات اداری و حزبی است که تا کنون بهائیت توانسته است باقی بماند. یک نظام کنترل اجتماعی نیز در این تشکیلات تعبیه شده بود و هر کس مخالف میل شوقی کاری میکرد ابتدا از این تشکیلات اخراج میشد که به آن «طرد اداری» میگفتند و سپس از جامعه بیرون میشد که آن را «طرد روحانی» میخواندند. بسیاری کسان گرفتار چنین مجازاتی شدند.[30] این دو تن به قصد تأسیس حکومت جهانی بهائیت نقشهای ده ساله ریخته بودند. از روزی که وی خبر ایجاد هسته اولیه این تشکیلات را اعلام کرد، زمزمههای مخالفت از هر سو بلند شد. عبدالبهاء در الواح وصایا گفته بود هرگاه ولی امرالله (شوقی) طبق وصیت خود که به الواح وصایا معروف است جانشین خود را که «ولی امر ثانی» خوانده میشود، تعیین کرد، باید از بین رجال بهائی هشت نفر را در درجه اول انتخاب کنند و این گروه به ریاست ولی امر ثانی دور هم گرد آمده و بهائیت را اداره کنند. عبدالبهاء، نام چنین تشکیلاتی را بیتالعدل اعظم گذاشت.[31]
اعضای هیئت بینالمللی بهائی به مرکزیت اسرائیل به این شرح بود: 1- ایادی امر الله اسدالبهاء روحیه خانم ماکسول عضو روابط بین ولی امر الله (شوقی و هئیت). 2- ایادی امرالله چارلز میسن ریمی رئیس. 3- ایادی امرالله املیا کالز، نائب رئیس. 4- ایادی امرالله لیروی ایواس، منشی. 5- ایادی امرالله یوگوجیاگری، عضو سیار. 6- ایادی امرالله جسی رول، امین صندوق. 7- ایادی امرالله اسدالله اله اتل رول، معاون منشی برای مکاتبه با غرب. 8- ایادی امرالله لطفالله حکیم، معاون منشی برای مکاتبه با شرق. 9- امرالله سیلوا آیواس، طبق تلگراف مورخ چهارم ماه می1955م نیز تعیین شد.[32]
امکانات و حمایت ویژه اسرائیل از شوقیافندی و بهائیان
در زمان حیات شوقیافندی، رژیم صهیونیستی در فلسطین اشغالی تأسیس شد و به پاداش تلاش بیشمار بهائیت در ایجاد یک تشکیلات بهظاهر مذهبی در قلب جامعه اسلامی، این جریان در آنجا رسمیت یافت و املاک و اموال ایشان تحت حمایت واقع شد و از مالیات و عوارض معاف گردید و برای نخستین بار نام ارض قدس و مشرق الاذکار که منظور کشور اسرائیل است از زبان شوقی شنیده شد.[33] شوقیافندی اذعان کرد: «دولت اسرائیل، وسایل راحتی ما را فراهم کرد.»[34] البته این حمایت حتی در زمان قیمومیت انگلستان نیز وجود داشت. به گفته شوقیافندی، در آن دوران «شعبهای به نام موقوفات بهائی در فلسطین دایر گشت» و «هر چیزی که به نام مقام متبرکهی بهائی از اطراف عالم به اراضی مقدسه میرسید، از پرداخت عوارض و حقوق گمرکی معاف بود و همچنین موقوفات بهائی از پرداخت مالیات معاف بودند...»[35]
تأسیس این رژیم با مخالفت همه کشورهای اسلامی روبرو شد و بهویژه رفتار صهیونیستها با مسلمانان عواطف و احساسات عموم مسلمانان و بلکه همه انساندوستان و عدالتخواهان غیرمسلمان را جریحهدار کرد؛[36] اما تشکیلات بهائیت به رهبری شوقیافندی از همان اول تأسیس رژیم اسرائیل، روابط نزدیکی با آن برقرار نمود. بعد از استقرار این دولت، شوقیافندی با رئیسجمهور اسرائیل دیدار کرد و «مراتب دوستی» بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل بیان و آمال و ادعیة آنان را برای ترقی و سعادت اسرائیل اظهار داشت.[37]
او همچنین در پیام تبریک نوروز 1329ش، خطاب به بهائیان اعلام کرد: «مصداق وعدة الهی به ابناء خلیل و وراث کلیم، ظاهر و باهر و دولت اسرائیل در ارض اقدس مستقر» شده است. در همین پیام، به پیوند استوار دولت اسرائیل با مرکز بینالمللی جامعة بهائی اشاره شده است.[38]
موارد متعدد دیگر از ارتباط رهبران بهائی با حکومت اسرائیل و تلاشهای آنان برای به رسمیت شناخته شدن آیین بهائی از سوی این حکومت، در مجلات «اخبار امری بهائیان» و «توقیعات مبارکة» شوقیافندی گزارش شده است.
شوقیافندی در تلگرافی به نقش دولت اسرائیل در تسریع ساخت مراکز بهائی اشاره کرد.[39] او در پایان از محافل ملی و محلی خواست همکاری لازم در جهت تأمین بودجه ساخت و تعمیر این اماکن را فراهم آورند.[40] وی چگونگی سفر بن گوریون، نخستوزیر وقت اسرائیل را در خصوص منافع بهائیان، ضمن ارسال تلگرافی محرمانه در تاریخ نوزدهم آوریل 1952م / 1331ش خطاب به محافل بهائیان چنین اعلام کرد: «...و برای تأسیس و استقرار مراکز جهانی امرالله (در اسرائیل) اقدامات وسیعه به کمال سرعت به عمل آمده است. هیئتهای ایادی امرالله از هر یک از قطعات عالم متوالیاً تعیین گشته و پنج نفر از آنها اکنون به ایفای وظایف در ارض اقدس مشغولند. هیئت بینالمللی بهائی توسعه یافته و اعضای عاملهی آن تعیین گردیدهاند. هنگام مسافرت رئیس الوزرای دولت اسرائیل به آمریکا، نمایندگان محفل ملی آمریکا با او ملاقات و مصاحبه نموده و آثار امری [را] به او تقدیم داشتهاند... معافیت اعتاب مقدسه از رسوم دولتی و سایر مزایایی که از طرف وزارت دارایی دولت اسرائیل اعطا شده بود، اکنون شامل بیت مبارک حضرت عبدالبهاء و مسافرخانهی شرقی و غربی نیز گردیده است.»[41] شوقی همچنین در پیام آوریل 1954م (1334ش) گوشهای از امکانات را بر میشمرد. از جمله اینکه دولت اسرائیل شعبههای محافل ملی بهائیان بعضی کشورها نظیر انگلیس، ایران و کانادا در فلسطین اشغالی را به رسمیت شناخته تا امکان فعالیت مستقل داشته باشند. او سپس به مطلبی اشاره کرد که نشان دهنده آن است که شاید رژیم صهیونیستی برای هیچ گروه دیگری این قدر اهتمام نورزیده است و این از ارزش و اهمیت بهائیت برای آنان حکایت دارد: «با رئیسجمهور اسرائیل و نخستوزیر و پنج تن از وزرای کابینه و همچنین رئیس پارلمان آن کشور تماس و ارتباط حاصل گردید و در نتیجه ادارهی مخصوصی به نام ادارهی بهائی در وزارت ادیان تأسیس گردید و وزیر ادیان، بیانات رسمی در پارلمان ایراد [کرد] و جنبه بینالمللی امر و اهمیت مرکز جهانی بهائی را تصریح نمود و بر اثر این جریانات، رئیسجمهور اسرائیل مصمم گردید در اوایل عید رضوان[42] رسماً مقام مقدس اعلی را زیارت نماید.»[43]
بهتدریج نتایج ملاقاتهای سیاسی، جنبههای ملموس و عینی خود را نشان داد. یکی از نزدیکان شوقی پس از ذکر حمایتهای حاکم انگلیسی فلسطین از بهائیان در دوران قیمومیت، به عنایات صهیونیستها اشاره کرده و میگوید: «الان هم دولت اسرائیل همان روش را اتخاذ کرده و دستور رسمی داده شده است که از کلیهی عوارض و مالیاتها معاف باشند.»[44] این حمایتها به همینجا محدود نشد، بلکه موقوفات بهائی در بیتالمقدس از رسومات دولتی معاف و این معافیت بعداً شامل خانه عبدالبهاء و مسافرخانه شرقی و غربی نیز گردید. عقدنامهی بهائی به رسمیت شناخته شد، وزارت ادیان، قصر مزرعه[45] را تسلیم نمود و وزارت معارف اسرائیل، ایام متبرکه بهائی را به رسمیت شناخت.[46]
حکومت اسرائیل همچنین مخالفان شوقیافندی که پیشتر مخالفان عباس افندی نیز بودند و بر اماکن بهائیها تسلط داشتند، از آنها خلع ید نمود. در همین رابطه شوقیافندی در تلگراف پانزدهم دسامبر 1951م / 1330ش صریحاً به حمایت رژیم اسرائیل در خصوص منازعات وی با مخالفانش بر سر اموال غیرمنقول موجود در اسرائیل اشاره و برای اطلاع محفل ملی بهائیان ایران میگوید: «به یاران بشارت دهید که پس از مدتی بیش از پنجاه سال کلیدهای قصر مزرعه توسط اولیای حکومت اسرائیل تسلیم گردید. این مکان مقدس تاریخی که حضرت بهاءالله پس از خروج از سجن عکّا در آن اقامت فرمودند، اکنون مفروش میگردد تا هنگام افتتاح، باب تشرف برای زیارت زائرین مهیا باشد...»[47] سایر موارد اختلاف بین شاخههای مختلف فرقه نیز با توصیه مسئولان اسرائیلی، یک به یک به نفع جناح شوقی حل گشت و شوقی از اینکه در مسیر پیروزی بر رقبا به حمایتها و به توصیهی صهیونیستها اشاره کند، ابایی نداشت. در نهایت اینکه حمایت رژیم اسرائیل از بهائیان چنان بالا گرفت که به گفته یکی از بهائیان ساکن اسرائیل به نام حسین اقبال: «هر دستوری که حضرت ولی امر الله (شوقیافندی) بفرمایند و یا هر تقاضایی بنمایند، دولت اسرائیل فوراً برآورده مینمایند و در نتیجه ما بهائیان ساکن فلسطین به نهایت روح و ریحان زندگی مینماییم..»[48]
افزون بر این موارد، شوقیافندی با برخی از شخصیتهای بهائی مستقر در آمریکا اختلاف پیدا کرد. از جمله مهمترین این اشخاص، میرزا احمد سهراب (1893-1958م) است. میرزا سهراب، از سال 1912 تا 1919 منشی و مترجم عبدالبهاء و یک نویسنده بهائی آمریکایی ـ ایرانی بود که جامعه تاریخ جدید و کاروان خاور و باختر در نیویورک را بنیان نهاد و در سال 1930-1309ش توسط شوقیافندی از آیین بهائی طرد شد. پس از طرد، سهراب با دیگر مخالفان شوقیافندی ائتلاف کرد. بخشی از این ترکیب یک پرونده دادگاهی بود که توسط قمر بهائی، جلال و نوهی میرزا موسی و بقیه در حدود سال 1950-1951 مطرح شد که حق شوقیافندی را برای انجام کارهای ساختمانی عمده در مورد مقبره بهاءالله به چالش کشید. یکی از شاهدان کلیدی آنها نیز افنان مدت کوتاهی قبل از طرح پرونده مُرد و کار به جایی نرسید.[49]
بهائیت در دوره شوقیافندی و حکومت پهلوی
گسترش اداری و سازمانی بهائی در ایران با به قدرت رسیدن رضاخان در سال 1304 همزمان شد. در راستای احکام شوقیافندی در سال 1305ش / 1927م، بهائیان اولین کنفرانس ملی متشکل از نمایندگان 9 استان را تشکیل دادند و در آن کنفرانس با الگوبرداری از گردهمآیی همکیشان خود در آمریکا برای راهاندازی گردهمایی ملی سالانه در ایران برنامهریزی کردند.[50] در سال 1306ش / 1928م اولین مجمع شور روحانی نمایندگان در تهران تشکیل شد. در سالهای 1307 و 1308 نیز دومین و سومین محفل تشکیل گردید. در 24 / 2 / 1310 بهائیان مبادرت به ساخت حظیرة القدس در تهران کردند. این بنا به دست دو تن از بهائیان شناخته شده به نامهای امین حقوقالله حاج غلامرضا امین امین و ولی الله ورقا ایادی امر برپا شد و از آن پس به عنوان مرکز اصلی امور اداری و سازمانی بهائیان برای برقراری جلسات عمومی مورد استفاده قرار گرفت.[51] در واقع سیاست انگلیسی در دوران رضا شاه فرصت مناسبی برای گسترش بخشهای اداری و همچنین امر مهم تبلیغات دینی بهویژه پس از زمان قاجار فراهم آورد. در سال 1311 یکی از مبلغین بهائی آمریکایی به نام خانم کیث رانسوم کهلر از سوی شوقیافندی و به نمایندگی از محفل ملی آمریکا مأموریت داشت که برای از بین بردن موانع و محدودیتهای موجود برای بهائیان به ایران بیاید و با دولت ایران برای اجازه آزادی انتشار آثار بهائی مذاکره کند.[52] که با مخالفت برخی از مقامات حکومت ایران مواجه شد؛ اما تیمورتاش قول مساعد برای همکاری در این زمینه را داد. از سوی دیگر، شوقیافندی در تلگراف تشکری که از حیفا فرستاد، «مراتب قدردانی کامل» خود را بیان کرد و ضمن تشریح و تبیین «روابط معنوی موجوده فی مابین دو مملکت» خواستار مساعدت بیشتر دولت ایران در این زمینه شد. شوقی در این تلگراف به نمایندگان محفل روحانی در تهران توصیه کرده بود که به واسطه اهمیت اخلاقی کتب و آثار بهائی دیدگاه منفی دولت نسبت به بهائیان کاملاً مرتفع شود.[53] همچنین محفل ملی بهائیان نیز نامه تشکرآمیزی برای تیمورتاش فرستاد و اظهار امیدواری کرد که «همه و همهجا به انتظار وعده آزادی کتب بهائی که به میس رانسوم کهلر آمریکایی دادید هستیم و هستند.»[54] همچنین در زمان رضاخان هر چقدر افراد بهائی و مبلغان آنها آزادی عمل به دست آوردند، در برابر افرادی که به مبارزه با آنها بر میخاستند، دچار محدودیت و فشار دستگاه میشدند. برای نمونه در سال 1313 هنگامی که روحانیون و مردم کرمان به پیشوایی سلطان الواعظین علیه بهائیها فعالیتهایی را آغاز کرده بودند، والی این شهر به قشون دستور داده جلوی بینظمی شهر و اقدامات آنها را بگیرد.[55]
در دوره پهلوی دوم نیز، بهائیان فعالیتهای خود را در ایران با هدایت شوقیافندی ادامه دادند. تا اینکه با آغاز سال جدید بهائی (109 بدیع) 24 مهر 1331ش جامعه بهائیان سراسر دنیا به دستور شوقیافندی مأمور اجرای مفاد و دستورات مندرج در نقشه جهانی ده ساله شد. به تعبیر منابع بهائی در این مقطع پیروان این آیین «داخل در سنه مبارکه مقدسه»ای میشدند که مقارن با گذشت 100 سال از «ظهور خفی» بهاءالله در سیاهچال تهران بود. به همین مناسبت قرار بر این بود چهار کنفرانس تبلیغی بین قارهای در آسیا، اروپا، آفریقا و آمریکا بهطور متوالی تشکیل شود.[56] برگزاری 4 کنفرانس بین قارهای در حکم مقدمهای بود که راه را برای اجرای نقشههای دیگر هموار میکرد. پایان ده ساله این نقشهها که با «اشتراک مساعی و معاضدت محافل روحانیه ملیه مختلفه» عملی میشد مصادف بود با صدمین سال اعلان عمومی دعوت بهاءالله در ادرنه. با حلول سال نو و در اولین شماره مجله اخبار امری که به مناسبت سال جدید 1332ش منتشر شد، پیام شوقیافندی از حیفا خطاب به مجامعه بهائی ایران قرائت شد. در این پیام اهداف نقشه ده ساله تشریحاً آمده بود: «نقشه ده سالهای که انتظار اجرای آن در طی عقد آینده به عهده آن جامعه که پیوسته مشمول عنایات الهیه و مغبوط اقران بوده واگذار گردیده و باید پایان آن به جشن صدمین سال اظهار امر علنی حضرت بهاءالله در مدینه بغداد مکلل گردد و احیای ایران را در جهاد روحانی جهانی به منظور فتح روحانی کره ارض در دو قاره سهیم و شریک سازد و آنان را در سبیل استخلاص کامل و تحصیل رسمیت و فتح نهایی مرحلهای نزدیکتر کند.»[57] پیام شوقی همچنین شامل یک فرمان نوزده مادهای خطاب به بهائیان ایران بود. این نوزده ماده مراحل و گامهایی بودند که بر طبق نقشه ده ساله همه بهائیان بهویژه ایرانیان باید در راستای انجام وظیفه دینی بر میداشتند. این حکم شامل موارد زیر بود: فتح سرزمینهای جدید شامل هفت کشور آسیایی و شش کشور اروپایی، تحکیم و تقویت «اساس امرالله در اقالیم آسیا و آفریقا» ساختمان اولین مشرق الاذکار ایران در تهران، تشکیل محفل روحانی ملی عربستان با کمک محفل روحانی ملی عراق و تشکیل محافل روحانی ملی افغانستان و ترکیه، تأسیس دادگاه بهائی در تهران، تأسیس دادگاه بهائی در کابل، بنای مرقد باب در شیراز، تملک سیاهچال تهران[58] و «مشهد باب» در تبریز و «محبس وی در چهریق»، خرید اماکن مقدس بهائی در استانبول و ادرنه، «تسجیل محافل روحانی ملی بهائیان ایران، عربستان، افغانستان و ترکیه»، «تأسیس حظائر قدس ملی در بحرین، کابل و اسلامبول». تأسیس موقوفات ملی بهائی به وسیله محافل روحانی ملی بهائیان در عربستان، افغانستان و ترکیه، عضویت بانوان بهائی ایرانی در محافل روحانی ملی و محلی در ایران، تأسیس شبکه محفل روحانی ملی بهائیان ایران در اسرائیل، تأسیس یک مؤسسه مطبوعات بهائی در تهران و تشکیل لجنه آسیا به منظور ارتباط و تشیید اقدامات تبلیغی که بر طبق نقشه ده ساله باید آغاز میشد.[59]
فاجعه کشتار در ابرقو به دستور شوقیافندی دیماه 1328ش
یکی از دستورات شوقی که از لندن برای عامه بهائیان صادر شده بود، تبلیغات گسترده و همه جانبه بهائیت در ایران بود؛ زیرا در آن مقطع زمانی پدرخوانده تشکیلات بهائیت ـ انگلستان ـ سرمست از پیروزی در جنگ جهانی دوم و نیاز مبرم به داشتن اطلاعاتی از مناطق شرق آسیا و آفریقا، برای ایجاد یا حفظ مستعمرات خویش، شوقی را بر آن داشت تا هرچه سریعتر واحدهایی از تشکیلات بهائیت را برای کسب اطلاعات پنهان در این مناطق مستقر کند. برای اجرای این دستور ابتدا باید ایران که خاستگاه اولیه بهائیت بود به رسمیت شناخته شود و سپس در مناطق دیگر محفلهای این مسلک به عنوان پایگاه جاسوسی فعال شود. شوقی در مرحله اول با صدور دستور تبلیغ بهائیت، وارد فاز جدیدی از دینزدایی مردم ایران شد. تشکیلات بهائیت در ایران به دنبال دریافت این دستور، تمامی همت خود را جزم کرد تا با جذب حداکثری از مردم بهویژه جوانان به خواسته سرکرده خود برسد. محفل بهائیت یزد، به ریاست شخصی به نام سلطان نیکآیین، روستای ابرقو را به عنوان هدف انتخاب کرد و محفل اسفندآباد یزد به ریاست میرزا حسن شمسی را مأمور اجرای آن کرد و برای شروع اقدامات تبلیغی، از محفل تهران تقاضای مُبَلّغ کرد.[60] با اعزام سلیمان سلیمی به عنوان مبلغ، فعالیتها آغاز شد، اما هرچه تلاش کردند نتیجهای در بر نداشت. لذا تبلیغات با مخالفت جدی مردم منطقه روبرو شد و شکست خورد و مُبلغ مذکور بناچار به تهران بازگشت. در مرحله بعد مُبلغ جدیدی به منطقه فرستاده شد که حرفه دوچرخهسازی را برای پوشش انتخاب کرد. به این ترتیب به تبلیغ مسلک بهائیت و ایجاد شبکه سه نفره ابرقو پرداخت. تا اینکه فعالیت وی توسط واعظ منطقه، آشکار شد و بناچار به همراه همسر خود، نیمه شب با موتورسیکلت، منطقه را برای همیشه ترک کرد. این شکستهای پی در پی برای میرزا حسن شمسی گران تمام شد و از مردم منطقه کینه بسیاری به دل گرفت. در همین اثنا محفل یزد به امید موفقیت، بار دیگر مُبلغی به نام عباسعلی پورمهدی را به منطقه اعزام کرد تا شاید وی بتواند شکافی در باور دینی مردم ایجاد کند. عباسعلی پورمهدی برای ایفای این نقش، مبلغ هنگفتی را به عنوان حقوق ماهانه از تشکیلات مطالبه کرد و محفل ضمن موافقت با آن، ششماه حقوق توافقی را به عنوان پیش پرداخت به نامبرده پرداخت کرد.[61] عباسعلی، مانند مُبلغ قبلی با پوشش شغلی پیلهور، وارد شد و از آنجایی که در مکانی ثابت مستقر نشده بود، بهراحتی میتوانست به روستاهای اطراف سرک بکشد و ضمن اقدام تبلیغی، برای محفل یزد کسب خبر هم بکند. در یکی از روستاهای اطراف ابرقو به نام رباط، خانمی موحد و معتقد به نام صغری که 56 سال داشت، به همراه فرزندان خردسالش زندگی میکرد که عباسعلی پورمهدی، وی را سدی در برابر تشکیلات بهائیت میدانست و با گزارشهایی که به محفل یزد ارائه کرد، محفل را وادار کرد تا دستور قتل این خانم و فرزندان بیگناهش را صادر کند. در شب سیزدهم دیماه سال 1328، این جنایت هولناک اتفاق افتاد. در این جنایت، خانواده شش نفره صغری به دستور محفل بهائی یزد، به جرم «نه» گفتن به تبلیغات تشکیلات بهائیت توسط محمدعلی شیروانی بهائی به همراه همدستانش که همگی مطیع بیچون و چرای بهائیت بودند، با فجیعترین وضع به خاک و خون کشیده شدند. محمدعلی شیروانی و همدستانش بعد از ورود به منزل صغری ابتدا سه دختر خانواده را با بیل و تبر هیزمشکنی مثله کردند. در این هنگام که مادر از خواب میپرد و متوجه قضایا میشود و چون به همراه دو پسر خردسال در اتاق دیگری خوابیده بودند به پشت در رفته و با تمام توان سعی میکنند جلوی ورود این اوباش و جلادان خونخوار را به اتاق بگیرند، اما سرانجام آن جنایتکاران به اتاق وارد شده و مادر را به همراه دو فرزند خردسالش به طرز فجیعی با همان بیل و تبر هیزمشکنی به شهادت میرسانند.[62] جنایتکاران که کار این خانواده را خاتمه یافته میبینند، برای فرار از دست قانون پا به فرار میگذارند و هر یک به نحوی از محل جنایت متواری میشوند. عباسعلی پورمهدی فردای همان شب برای دریافت هزینه توافقی به محفل یزد رفته و رئیس وقت محفل نیز جلسه فوقالعاده برای ارائه گزارش پورمهدی تشکیل میدهد و پس از شنیدن گزارش، دستمزد وی و دیگر شرکایش را میپردازد. چند ماه بعد متهمان جنایتکار به همراه اعضای 9 نفره محفل بهائیان یزد و سه نفره روستای اسفندآباد که از عامرین اصلی بودند، توسط سیستم قضایی رژیم پهلوی دستگیر و به دست قانون سپرده شدند. هرچند تشکیلات بهائیت تمام جهد و کوشش خود را بکار بست تا در سیر مراحل قانونی پرونده انحراف ایجاد کند، اما با بودن افراد مسلمان و معتقد تا حدودی از انحراف پرونده جلوگیری به عمل آمد.[63] در این واقعه، رژیم پهلوی تمام سعی و تلاش خود را بکار بست تا جنایت این فرقه صهیونیستی را از اذهان جامعه پاک سازد تا برای اربابان غربی و اسرائیلی خود و این مسلک، خوشخدمتی انجام داده باشد.[64]
فرجام شوقیافندی
بنابر تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا، پس از وی باید بیست و چهار تن از فرزندان ذکورش، نسل بعد از نسل، با لقب ولی امرالله رهبری بهائیان را به عهده میگرفتند و هر یک باید جانشین خود را تعیین میکرد «تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد.» لکن شوقیافندی، نخستین فرد از این سلسله، عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش در 1336ش دوران دیگری از دودستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد. ولی سرانجام همسر شوقیافندی، روحیه ماکسول و تعدادی از گروه 27 نفری منتخب شوقی ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب و مخالفان را طرد و «بیتالعدل» را در سال 1342ش (1963 میلادی) تأسیس کردند.
بیان این نکته لازم است که بنا بر عقیده بهائیان بر هر بهائی لازم و ضروری است که هر سال یک بار وصیتنامه بنویسد و یا لااقل وصیتنامه سال گذشته را تجدید کند. این امر از ضروریات بهائیگری شمرده میشود. از این رو، بیوصیت مردن در آن آیین نوعی ترک واجب و بیاعتنایی به ضروریات آن محسوب میشود و اگر کسی بدون وصیت بمیرد، مرتکب گناه بزرگی شده است. با این وصف، شوقی ولی امرالله و پیشوای سوم بهائیان و مقتدای آنها، بدون وصیت درگذشت و همین موضوع باعث بروز اختلاف دیگری در بهائیان و توجیه و مغلطهگویی عدهای از آنها گردید.»[65]
شوقی چند کتاب به فارسی و انگلیسی نوشت. از جمله آنها: قرن بدیع، اصل این کتاب به انگلیسی است و در چهار جلد نوشته شده و مشتمل است بر تاریخ باب و بهاء تا صدمین سال اعلان ادعای باب؛ توقیعات مبارکه، مجموعه دستخطهای شوقی به مناسبتهای گوناگون است در شش جلد، به فارسی؛ دورِ بهائی، این کتاب به انگلیسی نوشته شده و مروری است بر تاریخ بهائیت و پیشبینی آینده آن طبق نظر عبدالبهاء و ترجمه کتاب تاریخ نبیل زرندی به انگلیسی.[66]
صبحی از مبلغین سابق بهائیت رویه سالهای پایانی عمر شوقی و رهبری 37 ساله وی بر فرقه بهائیت را چنین توصیف کرده است:
«اندک اندک زن کانادایی (ماری ماکسول) و کسانش بر شوقی چیره شدند و نخست دست ایرانیها را از کارها کوتاه کردند و آنگاه به خویشاوندان شوقی پرداختند و بر سر خواسته و پول و پیشکشهایی که از ایران و هندوستان میفرستادند، کشمکش در گرفت. شوقی در آغاز کار، نزدیکان خود را راند، آنگاه نوبت به برادر و پدر و مادر رسید و کار به جایی رسید که جز آمریکاییها که کسان زنش بودند، همه از گرداگردش پراکنده شدند. مادرش بیمار شد. بر بالینش نیامد تا بمیرد. پس از چندی پدرش نیز که روزگاری در بستر بیماری بود، درگذشت... شوقی سالی چند ماه در سوئیس به خوشی روزگار میگذرانید و برای زمستان سری به حیفا میزد... در میان نوادههای عبدالبهاء در روزهای نخست من با شوقی آشنا شدم و او دارای سرشت و نهاد ویژهای بود که نمیتوانم درست برای شما بگویم. خوی مردی کم داشت و پیوسته میخواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند...»[67] در ظاهر چنین است که ماری ماکسول دست به چنین اقداماتی زد، اما حقیقت امر آن بود که این اقدامات با دستور و مدیریت آمریکاییها و انگلیسیها صورت می گرفت و کماکان نیز فعالیتها و اقدامات بهائیها در هماهنگی کامل با آنهاست.
شوقیافندی در سال 1336ش در سن پنجاه و هشت سالگی در لندن بهطور ناگهانی بر اثر مرض آنفولانزا مُرد. او هنگام مرگ فرزندی نداشت. بهعلاوه بر خلاف رسم بهائیان که هرساله وصیتنامه خود را که قبلاً نوشتهاند، تجدید مینمایند، از خود وصیتنامهای هم به جای نگذاشت و همین امر در بهائیت سبب اختلافاتی شد.[68] همین عقیم بودن او برخلاف پیشبینی و پیشگویی عباس افندی بود که ریاست بهائیت را تحت عنوان ولایت امرالله در نسل شوقیافندی قرار داده بود.[69] میزان داراییهای سومین پیشوای بهائیت در زمان مرگش، معادل 2,967,433,012,454 ریال بود و در سال 1336 ش، تنها، رقم مالیات بر اموال او در ایران، معادل 287 میلیون دلار بود.[70]
فوت شوقیافندی رهبر تشکیلات بهائیها در لندن در بین کارمندان وزارت امورخارجه که به جریان مذکور منسوب بودند، ایجاد تأثر عمیق نمود و این کارمندان به محض اینکه خبر فوت شوقیافندی را شنیدند کراواتهای خود را عوض کرده و به جای آن کراوات سیاه که علامت ماتم بود، زدند. همچنین در این هنگام، دولت رژیم صهیونیستی به سفارت خود در انگلستان دستور داد در این مراسم حضور فعالانه داشته باشد. لذا در غیاب سفیرکبیر اسرائیل در لندن، کاردار سفارت به نام گیرشون اونر در مراسم شرکت کرد.[71] به نوشته منابع بهائی، در طول مراسم تشییع و تدفین، کاردار اسرئیل همچون یک صاحب عزا با قدم آهسته و گردنی خمیده، پا به پای سران بهائیت حضور داشت و از چهرهاش غم و تأثر میبارید.[72]
راجع به فعالیت بهائیها در وزارت امورخارجه، دریابیگی عضو اداره دوم سیاسی وزارت امورخارجه و مشاور هیئت مرزی ایران و شوروی اظهار داشته بود که متأسفانه آنها در وزارت خارجه پستهای حساس و مهمی را اشغال نموده بودند. برای مثال از محمدحسن پویانی و غلامعباس آرام مدیرکل سیاسی وزارت خارجه و بشیر الهی نام برد. محمدحسن پویانی معاون اداره همکاریهای بینالمللی و رابط وزارت امورخارجه با سازمان امنیت بود و بشیر الهی نیز، سمت ریاست اداره محرمانه وزارت امورخارجه را برعهده داشت. آرام نیز مدیرکل سیاسی هم همان طوری که استحضار دارند به سمت سفیرکبیر دولت شاهنشاهی در توکیو تعیین شده بود.
دریابیگی در نهایت اظهار داشت: «گذاشتن یک نفر بهائی متعصب (بشیر الهی) در رأس اداره محرمانه به هیچوجه به صلاح کشور نمیباشد. راجع به آقای بشیر الهی قبلاً گزارش تقدیم شده است. ایشان مدت مدیدی هم در اداره اطلاعات وزارت خارجه مشغول کار بود.»[73]
بهائیت در دوره ماکسول
پس از مرگ شوقی کشمکش شدیدی میان بهائیان بر سر جانشینی او به وجود آمد. بسیاری از بهائیان به ریاست معنوی زن آمریکایی شوقی به نام روحیه ماکسول(حضرت حرم) و ریاست ظاهری ایادیان امرالله باب ولایت امر را تا ابد مسدود دانستند. آنان شش سال پس از فوت شوقی در سال 1342ش در لندن با تعجیل تمام کنفرانسی از رؤسای بهائی هر محل تشکیل دادند و در آن اجتماع، نه نفر اعضای مجلس بیتالعدل موعود را انتخاب نمودند و سپس این بیعتالعدل را در حیفا بر پا ساختند که تاکنون نیز دایر است و هر چند سال یکبار تجدید انتخاب میشود و بر اهل بهاء حکومت میکند. موافقان روحیه، او را پنجمین پیشوای بهائیت و ادارهکننده فرقه بهائی در جهان میدانند. روحیه ماکسول در اواخر سال 1378 مُرد و تا هنگام مرگ ریاست بیتالعدل اعظم را بر عهده داشت.[74] در این دوره حدود 2000 نفر از بهائیان ایران به فلسطین رفتند.[75]
بهائیان در این دوره نیز همچون گذشته پیوند ناگسستنیشان با صهیونیستم را حفظ کردند. روحیه ربانی یا ماری ماکسول(۸ اوت ۱۹۱۰ – ۱۹ ژانویه ۲۰۰۰) در این باره میگوید: «من ترجیح میدهم که جوانترین ادیان (بهائیت) از تازهترین کشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت آینده ما یعنی (بهائیت و اسرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است.»[76] در جایی دیگر بدون اندک تردید و با نهایت تاکید اظهار میدارد: «ما به اینجا(یعنی اسرائیل) تعلق داریم. حضرت باب که در کشور ایران شربت شهادت نوشید، بشارت فرمود که اینجا خانه ما خواهد بود.»[77]
پس از مرگ شوقیافندی با وجود آنکه هیئت همچنان به فعالیت خود ادامه میداد، روحیه ماکسول (همسر آمریکایی شوقی)، بدون کمترین توجه به هیئت منصوب از طرف شوقیافندی، ابتدا هیئتی سه نفره (متشکل از خود، جان فرابی و حسن موقر بالیوزی) را تشکیل داد. سپس هیئت بینالمللی بهائی را که در زمان حیات شوقی برای تشکیل بیتالعدل تأسیس شده و میسن ریمی ریاستش را بر عهده داشت، منحل اعلام کرد.
هیئت سه نفره در گام بعدی اعضای ایادی امرالله را از سراسر جهان دعوت نمود و با حضور آنها (که 27 نفر بودند)، هیئت نُه نفرهای از ایادی به عنوان هیئت ایادی امرالله مقیم در أرض أقدس انتخاب شد. همزمان با این امر، میسن ریمی (منصوب شوقی) از جمع ایادی امرالله طرد و به بهائیان مقیم کشورهای جهان نیز اعلام شد که از هرگونه تماس با او و طرفدارانش خودداری کنند. محفل ملّی بهائیت در فرانسه نیز که از طرفداران میسن ریمی تشکیل میشد، منحل گشت و سایر حامیانش از عضویت سازمان بهائیت اخراج شدند.
بنابراین امروزه بهائیان بیتالعدلی که خود را بهائیان راستین و الباقی را باطل و مطرود میدانند، به حکم روحیه ماکسول، ناقض تدابیر انتصابی ولیامر خود میدانند. چرا که در واقع روحیه ماکسول با یک شِبهِ کودتا، نظام رهبری سازمانیافته شده توسط شوقیافندی را از بین برد و میسن ریمی که ریاست بیتالعدل را داشت طرد نمود.
[1]. چهاردهی، نورالدین، بهائیت چگونه پدید آمد، تهران، 1366، انتشارات فتحی، ص 25.
[2]. کریمی، مهدی، بهائیت از ادعا تا واقعیت، قم، 1387، رادنگار، ص 19.
[3]. شوقیافندی، قرن بدیع، ج۲، ص۱۲۲.
[4]. هدائی، ابوتراب، بهائیت دین نیست، تهران، 1393، امیرکبیر، ص 25.
[5]. ادوارد براون شرح آشناییاش با بابیان و مسافرتش به عکا و قبرس را در مقدمۀ نقطةالکاف آورده است. (میرزا جانی کاشانی، نقطةالکاف، مقدمۀ ناشر کتاب (ادوارد براون)، صص ﻫ تا ز).
[6]. یکی از این اسناد در مصاحبه با سیّد مقداد نبوی رضوی با عنوان «جایگاه ادوارد براون در مطالعات بابی و بهائی» در شمارۀ نوزدهم فصلنامۀ بهائیشناسی آورده شده است. برای مطالعه این مقاله به سایت رسمی فصلنامه بهائیشناسی به آدرس زیر مراجعه نمایید:
http: / / bahaimag.com / ?p=2508
[7]. چهاردهی، همان، ص 27.
[8]. همان، به نقل از: عباس افندی، خطابات، مطبعه العلمیه المصر: به همّت فرجالله زکی الکردی، 1330 ق، ج 1، ص 18-19.
[9]. چمنخواه، لیلی، بهائیت و رژیم پهلوی، تهران، 1393، نگاه معاصر، ص 81. به نقل از: تاریخ امر بهایی، شماره 4، مؤسسه ملی مطبوعات امری، 128 بدیع، ص 5. چمنخواه از مدافعان بهائیت بود و به غرب پناهنده شد.
[10]. همان، ص 28.
[11]. قدس جورابچی، علاءالدین، شوقی ربانی، ولی امر بهائی، شرکت کتاب 171 بهائی، 1393ش، 2014 م، ص 20.
[12]. جواهری، میکائیل، بهائیت پادجنبش تجدید حیات ملت ایران، تهران، 1393، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 214.
[13]. افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهائیت (نوماسونی)، تهران، 1374، سخن، ص 591. پس از ریاست شوقیافندی بر امور بهائی رویدادهای ناخوشایندی اتفاق افتاد. در مناطق مختلف، در شرق و غرب، نارضایتی در میان بهائیان پدیدار شد. مبلغان بهائی برجستهای، ارتباط خود را با مرکز بهائی قطع کردند. بهائیت، در چند کشور، یعنی ایران، ترکیه و آلمان از سوی دولتها، ممنوع اعلام شد. دو مبلغ بهائی سرشناس ایرانی، عبدالحسین آواره (آیتی) و میرزا حسن نیکو، بهطور کامل با «امر» قطع رابطه کردند. حتی آقای آواره، فامیلی خود را به آیتی تغییر داد. آن دو، کتابها و مقالات زیادی در نقد و افشای بهائیت نوشتند و شرق عالم را با تبلیغات خود علیه بهائیت، تحت تأثیر قرار دادند. در ایالات متحده آمریکا، مجله ریالیتی (واقعیت)، اولین نشریهای بود که علیه اقتدارگرایی و برتریجویی تشکیلات بهائی قیام کرد و این بحث و اختلاف نظر با تصمیم ناخوشایندی به پایان رسید که عبارت بود از طرد و تکفیر هیئت مدیره آن مؤسسه انتشاراتی. مقاله «آیین بهائی تحت رهبری شوقیافندی»، سایت بهائیپژوهی
https: / / bahairesearch.org
[14]. «آیین بهائی تحت رهبری شوقیافندی»، سایت بهائی پژوهی
https: / / bahairesearch.org
[15]. عبدالحسین آیتی بافقی یزدی (۱۲۸۸-۱۳۷۲ق)، ادیب و شاعر و نویسنده. عبدالحسین در نوجوانی به آموختن ادبیات و علوم اسلامی پرداخت و در سال ۱۳۲۰ق / ۱۹۰۳م به بهائیان پیوست. آنگاه از جامعه مسلمانان رانده شد و حدود ۱۸ سال به سیاحت و تبلیغ بهاییت پرداخت. آیتی، سفری به اروپا کرد و در آنجا به باطلبودن ادعای سران بهائیت مبنی بر پیوستن مردم اروپا به این مذهب پی برد. او سپس این مذهب را ترک کرد و به اسلام بازگشت. آیتی در سال ۱۳۵۸ق (۱۹۳۹م) به یزد بازگشت و به تدریس در دبیرستانها مشغول شد و سرانجام در همان شهر درگذشت. ضیائی، آواره و آیتی، تخلصهای شعری او در دورانهای متفاوت زندگیاش بوده است. کتاب سه جلدی کشف الحیل در نقد فریبکاریهای سران بهائیت، از آثار اوست. از وی نشریه نمکدان به جای مانده است که عموماً از سوی بهائیان مورد تعرض قرار میگرفت.
[16]. جواهری، همان، ص 215، به نقل از: کشف الحیل، ج 2، ص 154 و 155.
[17]. حاج میرزاحسن بروجردی ملقّب به «نیکو»، یکی از مشهورترین مبلغان بهائیت در بین بهائیان است که بعد از گذشت سالهای بسیاری که در بین بهائیان بود و با آنها حشر و نشر داشت و با چشم خویش شاهد انحراف در رفتار و کردار رهبران و تفاوت حرف تا عمل آنها در این تشکیلات بود، بهطور علنی از بهائیت اعلام انزجار کرد و از آن تبرّی جست. میرزاحسن نیکو، با نوشتن کتاب «فلسفه نیکو» بیریشه بودن بهائیت و فساد رهبران این فرقه را آشکار کرده است. مؤلف این کتاب در مسیر افشای ماهیت استعماری فتنه باب و بهاء، موشکافانه دیدگاههای خود را شرح و بسط داده تا ناآگاهان از ترفندهای فریبکارانه بهائیان، آگاه شوند و از کنار دام و دانه آنها بهسلامت بگذرند. شاید بتوان ادعا کرد که این کتاب تکمیلکنندهای ضروری برای کتاب کشفالحیل عبدالحسین آیتی در هدایتگری است.
[18]. جواهری، همان، ص 216. به نقل از فلسفه نیکو، ج 1، ص 127 و 128.
[19]. همان.
[20]. چمنخواه، همان، ص 82.
[21]. بیت العدل مجمعی نُه نفره است که با همکاری صهیونیسم، انگلیس، آمریکا و بعضی از دول غربی، جامعه بهائیان را در جهان اداره میکند و اعضای آن عمدتاً آمریکایی، انگلیسی، اسرائیلی و بعضاً ایرانیاند. (کریمی، مهدی، بهائیت از ادعا تا واقعیت، قم، 1387، رادنگار، ص 25.)
[22]. افراسیابی، همان، ص 593.
[23]. اصل: چون
[24]. اصل: شده
[25]. به نقل از: اخبار امری، آذر و دی 1329، شمارههای 8 و 9، صص 4 و 5، در کتاب: افراسیابی، همان، ص 593.
[26]. به نقل از اسرار سعود، چاپ 1343، خ - ص 16، در کتاب: افراسیابی، همان.
[27]. این فرایند بهویژه در دهة شصت میلادی در اروپا و آمریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قارهای بهائی موسوم به مشرقالاذکار به اتمام رسید. تشکیلات بهائی که شوقیافندی به آن نظم اداری امرالله نام داد، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا که به بیتالعدل اعظم الهی موسوم است، اداره میگردد.
[28]. جورابچی، همان، ص 28.
[29]. زاهدانی، سیدسعید، بهائیت در ایران، تهران، 1381، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 255.
[30]. همان، ص 256.
[31]. زاهدانی، همان، ص 259.
[32]. افراسیابی، همان، ص 596، به نقل از: مجله اخبار امری، س 109، شماره 5.
[33]. همان، ص 600.
[34]. سایه روشنهای بهائیت در ایران، تهران، 1392، دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان، ص 125؛ حق پرست، کریم، بهائیت، پیوند با بیگانه، خصومت با ملت، ص 21 به نقل از: مجله اخبار امری، ش 8، س 107، ص 2.
[35]. شکیبا، پویا، بهائیت و اسرائیل، پیوند دیرین و فزاینده، صص 589 ـ 590، به نقل از: مجله اخبار امری، ش 12، فروردین 1329، ص 540 و آهنگ بدیع، ش 3، 1330، ص 53.
[36]. زاهدانی، همان، ص 257.
[37]. همان.
[38]. همان.
[39]. در بخشی از این تلگراف آمده است: «پیدایش دولت مستقل در ارض اقدس (اسرائیل) و تمرکز و تحکیم امور اداری آیین جهان آرای حضرت بهاءالله که اولین علایم و آثار آن تشکیل شورای بین المللی بهائی و ساختمان مقام اعلی و لزوم توسعه اراضی اطراف روضهی مبارکهی جمال ابهی و مقام اعلی در کوه کرمل که برای حفظ بقاع متبرکه لازم است و اکنون بر اثر تغییرات عمده در دولت جدیدالتأسیس تملّک آن میسر گردیده..» (افراسیابی، همان، ص 607، به نقل از مجله اخبار امری، ش 3، تیر 1330).
[40]. افراسیابی، همان، ص 607، به نقل از مجله اخبار امری، ش 3، تیر 1330.
[41]. نجفی، سیدمحمدباقر، بهائیان، تهران، 1356، طهوری، صص 673 و 674، به نقل از مجله اخبار امری، ش 1، اردیبهشت 1331.
[42]. بهائیان 12 روز از ایام بهاءالله را در باغ نجیبپاشا (بغداد) که پیش از تبعید به اسلامبول بوده، به نام عید رضوان جشن میگیرند و آن ایّام را ایّام بعثت بهاءالله میدانند. (ر.ک به: مردانی، محمد، خارجشدگان از صراط مستقیم، ج 1، ص 156)
[43]. شکیبا، همان، صص 594 و 595، به نقل از اخبار امری، ش 4 و 5، س 1333، صص 2 - 5.
[44]. همان، صص 594 و 595، به نقل از: اخبار امری، ش 4 و 5، س 133، صص 2 - 5.
[45]. گفتنی است اسرائیل قصر مزرعه را برای سازمانهای دیگری در نظر گرفته بود، اما با پیگیریهای شوقی و مراجعه مستقیمش به رؤسای حکومت اسرائیل، به این فرقه اختصاص یافت. (شکیبا، همان، به نقل از آهنگ بدیع، سال 1339، ش 8 - 10(ویژهنامه شوقیافندی)، 219.
[46]. همان، به نقل از سالنامه جوانان بهائی ایران، ج 3، صص 108 و 109. بدیع(1331-1330ش)، ص 130.
[47]. نجفی، سیدمحمدباقر، همان، ص 680، به نقل از مجله اخبار امری، ش 8 و 9، آذر و دی 1329.
[48]. شکیبا، همان، ص 598، به نقل از آهنگ بدیع، ش 10، 1340، ص 252.
[49]. کوشان، منصور، جست وجوی خرد ایرانی، پیش درآمدی بر هستیشناسی ادبیات فارسی، تهران، 1388، نوروز، ص 588.
[50]. چمنخواه، همان، صص 115 - 116.
[51]. همان، به نقل از اخبار امری، ش 1 و 2، فروردین و اردیبهشت 1340، 118 بدیع، ص 12.
[52]. همان.
[53]. چمنخواه، همان، به نقل از ظهور الحق، ص 98.
[54]. همان.
[55] سند شماره 19 در کتاب: تغییر لباس و کشف حجاب به روایت اسناد، تهران، 1389، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص 69.
[56]. چمنخواه، مجله اخبار امری، ش 4-5، شهریور 1331، 109 بدیع، ص 3.
[57]. همان، مجله اخبار امری، ش 2-1، اردیبهشت و خرداد 1332، 110 بدیع، ص 4.
[58]. منظور سیاهچالی است که بهاءالله پس از ماجرای سوء قصد به جان ناصرالدین شاه در آن زندانی بود.
[59]. چمنخواه، همان، مجله اخبار امری، ش 2-1، اردیبهشت و خرداد 1332، 110 بدیع، صص 3 و 4.
[60]. جنایت فجیع بهائیان، تحقیق فرجالله عفیفی، تهران، 1389، راه نیکان، ص 22.
[61]. همان، ص 24.
[62]. «جنایت خونین و سفاکانه فرقه کودککش بهائیت در ابرکوه یزد»، در سایت: بهایت در ایران
https: / / bahaismiran.com / ?p=11737
[63]. از آنجایی که رژیم انتظار آشکارشدن این جنایت را نداشت و از سویی به علت توجه افکار عمومی در سطح کشور به این جنایت، توانایی انکار آن را نیز نیافت، فقط توانست مجازات صادره در احکام اولیه را در دادگاه استیناف، تقلیل داده و برای ایجاد آرامش در جامعه تنها محمد شیروانی را به اعدام محکوم کند که در میدان امیر چخماق یزد در ملأ عام اعدام شد. دیگر متهمان و جانیان این پرونده تنها چند ماه در زندان بسر بردند و در شهریور سال 1331 با توجه به لطف و حمایتهای بیدریغ و همهجانبه غربیها و بیتوجهی دولتمردان بهویژه محفل بهائیان آمریکا از زندان آزاد شدند.
[64]. این قضیه از آن زمان مسکوت ماند تا اینکه در سال 1384، برای اولین بار متن کیفر خواست دادستان وقت یزد علیه متهمان، توسط روزنامه کیهان منتشر شد و خواب آشفته تشکیلات بیتالعدل را آشفتهتر ساخت. تشکیلات بهائیت برای سرپوش نهادن بر این قضیه، شروع به تخریب این نشریه و حاشا کردن نقش عامریت خود کرد و سعی داشت با غوغاسالاری، اذهان جامعه بهویژه جامعه جوان بهائی را مشوش سازد.
[65]. جواهری، همان، صص 214 ـ 220.
[66]. محیط طباطبائی، محمد، «تاریخ نوپدید زرندی»، ج ۱، ص۷۰۶، مجله گوهر، سال ۳، ش ۹ (آذر ۱۳۵۴).
[67]. جواهری، همان، ص 217. به نقل از: پیام پدر، صص 210، 211، 143 و 144.
[68]. افراسیابی، بهرام، همان، ص 592.
[69]. زاهدانی، همان، ص 259.
[70]. رائین، اسماعیل، انشعاب در بهائیت پس از مرگ شوقیافندی، بیجا: مؤسسه تحقیقی رائین، چاپ مرو، بیتا، ص 177-179.
[71]. انوری، زینتسادات، پیوند بهائیت و صهیونیسم، تهران، 1391، علیون، ص 150.
[72]. همان، ص 150، به نقل از آهنگ بدیع، ش 8 و 10، 1339، ص 268.
[73]. کابینه حسنعلی منصور به روایت اسناد ساواک، تهران، 1387، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ج 1، ص 178.
[74]. زاهدانی، همان، ص 260 - 261.
[75]. شهبازی، عبدالله، جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران، تهران، بیتا، نشر تاریخ معاصر ایران، ص 9.
[76]. تبارشناسی بهائیت، جمعی از نویسندگان، ناشر سایت بهائیپژوهی، نسخه دیجیتال، ص 85.
[77]. مجله اخبار امری، شماره دی 1340ش، ص 601.

اقدامات حکومت پهلوی در جلوگیری از اقدام مردم کرمان علیه بهاییها

املاک و مستغلات بهائیان در تهران به نام شوقی افندی. صفحه1

املاک و مستغلات بهائیان در تهران به نام شوقی افندی. صفحه2

املاک و مستغلات بهائیان در تهران به نام شوقی افندی. صفحه3

بازتاب فوت شوقی افندی در میان بهائیان وزارت امور خارجه شاهنشاهی پهلوی

تصویر صفحه اول کتاب فاجعه کشتار ابرقو، اثر حاج شیخ حسین

شوقی افندی در نوجوانی

تصویر متهمین کشتار ابرقو در دادگاه

اعضای نخستین بیتالعدل اعظم در سال 1963
تعداد مشاهده: 6










